تبليغاتX
گلاره

گلاره

شعرو حرفای قشنگ
اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند...

اگر روزی خیانت دیدی بدان که قیمتت بالاست...

اگر روزی ترکت کردند بدان که باتوبودن لیاقت می خواهد...

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت14:30توسط نیلا |
یک کاغذ سفید را هر چه قدر هم که سفید وتمیز باشد

کسی قاب نمی گیرد

برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت21:0توسط نیلا |
سلام

من دوباره برگشتم .این روزا همش درگیر کنکور بودم.

حسابی خسته ام.ممنونم از همه تون دوستای خوبم که به یاد من بودین

منم دلم واسه همه تون تنگیده

به امید روزهای بهتر

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت20:54توسط نیلا |
یه روز تو جهنم همدیگه رو می بینیم.....

تو به جرم این که قلب منو دزدیدی.....

و من به جرم این که جای خدا تو رو پرستیدم... 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت9:25توسط نیلا |
 

شبی در خواب دیدم با خداوند گفتگو می کنم....

از خدا پرسیدم:به عنوان خالق انسان هامی خواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد:

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرداما می توان محبوب دیگران بود...

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند...

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد...

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسی که دوستش داریم ایجاد کنیم

ولی سالها وقت لازم خواهد بود که آن زخم التیام یابد

ویادبگیرند که....

من اینجا هستم همیشه.................. 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت23:54توسط نیلا |
 

انسان ها سخنان شما را فراموش می کند....

انسان ها عمل شما را فراموش می کنند....

اما آنها هیچ وقت فراموش نمی کنند که شما....

چه احساسی را برایشان بوجود آورده اید...

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت1:11توسط نیلا |
سوی چشمهایم را فروکش... می توانم ببینمت

گوش هایم راببر... می توانم بشنومت

و بی پا می توانم به سویت بپویم و بی دهان نیز می توانم بخوانمت

بازوهایم را ببر تنگ در برت می گیرم با دلم چنان که با دستانم

قلبم را از تپیدن بازدار مغزم خواهد تپید

واگر در مغزم آتش افکنی تو را در خونم خواهم برد!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت2:12توسط نیلا |
اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد

چرا ما انسان ها باور نداشته باشیم که روزی

خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم دست خواهیم یافت؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت2:5توسط نیلا |
خواستم خودمو گول بزنم همه خاطراتم را انداختم گوشه ای و گفتم:

فراموش....

یه چیزی ته قلبم خندید وگفت:

یادمه.....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت23:47توسط نیلا |
عشق در لحظه ای پدید می آید

اما دوست داشتن در امتداد زمان

واین اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت9:24توسط نیلا |
منتظر باش اما معطل نشو

تحمل کن اما توقف نکن

قاطع باش اما لجباز نباش

صریح باش اما گستاخ نباش

بگو آره ولی نگو حتما

بگو نه ولی نگو ابدا

این یعنی همه چیز باش اما هیچی نباش

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت9:13توسط نیلا |
کاغذتم...

احساساتت رو روم بنویس

عصبانیتت رو روم خط خطی کن

اشکاتو باهام پاک کن

اگه سردت شد بسوزونم

اما.........................

دورم نریز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت21:35توسط نیلا |
خوشحالم که داری میری...خیلی خوبه که دیگه نمی بینمت...زندگی من بهتر از روزهای پیش ادامه خواهد داشت... گواه حرفهایم همین خنده ای ست که می بینی...

خدای من... احتمالا کسی دارد پیاز پوست می کند...

چرا چمدانت را زمین می گذاری؟ اصلا فکر نکن که از نرفتنت خوشحال شده ام...

شده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی...یک چیزی تمام ذهنم را به خود مشغول کرده است:

چرا هر وقت که من احساس می کنم کسی دارد پیاز پوست می کند تو می گویی....

                                                دوستت دارم؟

+نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت9:51توسط نیلا |
آرزو دارم شبی عاشق شوی...

آرزو دارم بفهمی درد را...

تلخی برخوردهای سرد را...

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی...

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی...

می رسد روزی که شبها در کنار عکس من...

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت12:57توسط نیلا |
آلبرت انیشتین میگه:

عشق مثل ساعت شنی می مونه..........

همزمان که قلبتو پر می کنه مغزتو خالی می کنه؟؟؟؟؟ 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت0:24توسط نیلا |
مثل بارون نباش که خودتو به شیشه بکوبی تا وارد شی

مثل آسمون ابری باش تا منتظر باریدنت باشن....

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت23:18توسط نیلا |
آنان که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند

نمی فهمند که...

پاییز همان بهاری ست که عاشق شده است...

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت23:14توسط نیلا |